تبليغاتX
مثل یک خواب شیرین

چه جالب من مدت هاست که به اینجا سر نزدم حالا می بینم یه خانم یا آقای محترم به جای من واسه دیگران کامنت میذاره!

عزیزم وبلاگ ساختن هیچ کاری نداره. میری تو صفحه ی اصلی بلاگفا یا پرشین بلاگ یا هرجای دیگه که دوست داری و یه وبلاگ واسه خودت می سازی.

درسته که من خیلی به این وبلاگ سر نمی زنم اما دلیل نمیشه شما از وبلاگ من به نام خودتون استفاده کنید.

نوشته شده توسط یاسی در ساعت 16:56 | لینک  | 

بین اون همه شلوغی یهو برمی گردی خیلی جدی از من می پرسی «چرا عاشقم شدی؟»، شوکه میشم، قبلا هیچ وقت این سوال رو ازم نپرسیده بودی، سکوت می کنم، دوباره آروم می پرسی چرا؟ و بعد اضافه میکنی که نمی خوای یه جواب ِ عاشقانه بشنوی... میام حرف بزنم که سرفه ام میگیره، همین جور که سرفه میکنم به این فکر میکنم که چه جوابی بهت بدم، یاد ِ اون روز می افتم که بهم گفتی تو رو فقط به این خاطر دوست دارم که عشق اولم هستی... احساس ِ خوبی ندارم، حس میکنم داری محاکمه ام میکنی، شدی مثل این قاضی های سخت گیر و عبوس که تو دادگاه متهم های بخت برگشته رو سوال پیچ میکنن... یهو با صدای بلند میگی: ............................. داری به بچه ها دیکته میگی، میگم الان وقت ِ خوبی نیست، میخوای عصر حرف بزنیم؟ قبول میکنی و آروم خداحافظی میکنی.... حالا من میشینم اینجا و به تو فکر میکنم، به روزای اول که پر از حس ِ شرم و شادی بودم، روزهایی که برای اولین بار صدای محکم ضربان ِ قلبم رو می شنیدم، حس ِ عجیبی بود، اولین بار که حرف زدیم رو یادته؟ تو نفس نفس می زدی و من آروم بودم، اما درونم غوغا بود، یه گلوله ی گرم خودش رو به دیوار ِ سینه ام می کوبید...شاید اون روزها عاشقت بودم چون اولین مردِ زندگیم بودی، اما کم کم، رنگ و بوی عشقم عوض شد..... هیچ وقت فکر نمی کردم اینطوری عاشق بشم، منی که این همه ادعای ِ آزادی و استقلال داشتم، عاشق ِ مردی شده بودم که از همون روزای اول تکلیفم رو روشن کرده بود: یاسی دوست ندارم موهات بیرون باشه، ناخنت نباید لاک داشته باشه، یه موقع تو دانشگاه به کسی جزوه ندی... اون اوایل بدجوری بهم بر می خورد، احساس می کردم محدودم میکنی، این واسه دختری مثل من که همیشه حرف، حرفِ خودم بود خیلی ناراحت کننده بود، می ترسیدم از این مردهایی باشی که بدبین هستند و همسرشون رو آزار میدن، اما بعد یه چیزهایی دیدم که نظرم عوض شد... دیدم تو نه بدبین هستی نه یه آدم ِ خشک ِ مذهبی،  فقط دوست داشتی همه ی زیبایی های همسرت فقط و فقط برای خودت باشه....  چیزی که همیشه ازش می ترسیدم، این که شوهری داشته باشم که تعصبی باشه، حالا دلیلی شده بود واسه اینکه بیشتر دوستت داشته باشم... می دونی، یاد ِ روزهایی افتادم که با دوستم می نشستیم و حرفهای آن چنانی می زدیم، به دوستم میگفتم من با کسی ازدواج میکنم که بتونم روز و شب باهاش فقط و فقط درباره ی فیلم هایی که دیدم و کتاب هایی که خوندم حرف بزنم،  دوستم در جواب ِ من می خندید و میگفت که خیلی بچه گانه فکر میکنم.... حالا میفهمم حق با اون بوده و معنای زندگی خیلی پیچیده تر از این حرفاست، با تو من یاد گرفتم که برای داشتن ِ یه زندگی ِ خوب، آدم باید عاشق باشه... آدم برای زندگی، هر قدر هم که متکی به نفس باشه و مستقل، هر قدر هم که خودش رو بی نیاز از کمک ِ دیگران نشون بده، باز هم به عشق نیاز داره...

از من می پرسی چرا دوستت دارم؛ دوستت دارم به خاطر ِ روزهایی که خسته هستم و تو یه تکیه گاه ِ مطمئن میشی برام، دوستت دارم به خاطر ِ روزهایی که دلم گرفته و تو پسرکوچولو میشی تا خنده رو به لبم بیاری، دوستت دارم به خاطر روزهایی که پای تلفن با هم می خندیم و من از خنده اشکم در میاد، دوستت دارم به خاطر ِ وقت هایی که موقع ِ شنیدن ِ صدات چشمام پر از اشک میشن...  آخ! دوست داشتن چقدر پیچیده است، این همه نوشتم و باز احساس میکنم کافی نیست، نمی دونم دیگه چی بگم.....

بعدا نوشت:


 چند وقتی میشه که به این وبلاگ سر نزدم، واسه همین وقتی اومدم و دیدم یکی دو کامنت دارم خیلی تعجب کردم... الان فقط اومدم که جواب کامنت ها رو بدم... اول باید جواب کامنت خصوصی دوستی رو بدم که خیلی وقت پیش برام یه خصوصی گذاشته بودن... ببینید، من از حرف شما ناراحت شدم، حتی وقتی که گفتید شبیه م.مودب پور می نویسم بغض کردم... ولی این دلیل نمیشه که شما به قول خودتون عذاب وجدان بگیرید... اگر میخواهید منتقد خوبی باشید، باید پیش از هر چیزی منصف باشید، و حقیقتش من در کامنت شما، علیرغم تند بودنش، چیزی دور از انصاف ندیدم.  بازم ممنونم برای نظرتون. شاد و سبز باشید.

نوشته شده توسط یاسی در ساعت 16:1 | لینک  | 

چیزی نمی گفتی که ناراحتی، چشمهات اما حالت غمگینی داشت. کنارت نشستم. کسی به من نگفته بود وقتی که یک مرد ناراحت است چه کار باید کرد. دست هات را گرفتم، خلوتت شکست انگار. آرام دست هایم را پس کشیدم....................... سکوت ِ خوبی بود، صدای نفس هامان موسیقی پاکی ساخته بود، نفس های من تند و کوچک، مال ِ تو اما آرام و باوقار، نفسم را نگه داشتم تا شکوه هارمونی را کامل کنم، ریتم موسیقی نفست که دستم آمد با تو همراه شدم........................ ارکسترِ محشری بود؛ من، تو، سکوت.
نوشته شده توسط یاسی در ساعت 21:45 | لینک  |